مینا

خرید بک لینک
سلام
من یه دختر چشم و گوش بسته بودم اصن اهل پسر بازی این جور کارا نبودم اما با دوستام شوخیاشو میکردیم شعار من این بود با حجاب ولی شیک و پیک من هیچ وقت موهامو بیرون نمیزاشتم ولی طوری میگشتم که زیبا باشه و اصن به اصرار مکرر دوستام که میگفتن موهاتو بیرون بزار توجه نمیکردم بچه ها من اشتباهم این بود که نماز نمیخوندم ماجرا از جایی شروع میشه که من با دوستام به کلاس تابستونم رفتم یکی از دوستام به اسم ن.ک گفت من یه مزاحم دام که میخوام بهش زنگ بزنم که دیگه مزاحمم نشه نمیخوام شماره ی خط دوممو پیدا کنه منم گوشیمو بهش دادم اونم زنگ زد دفعه ی اول مزاحمه قطع کرد و دفعه ی دوم گوشیشو خاموش کرد هممون تعجب کردیمو بی خیال شدیم ولی دوسه روز بعد یکی از یه شماره ی ناشناس بهم اس داد یه زره که باهاش حرف زدم تازه فهمیدم مزاحمس و قصدش دوستی با منه منم اهل دوستی نبودم ولی از اونجایی که من یه خصلت دردسر ساز دارم که اونم ماجرا جوییه تصمیم گرفتم که ایا میتونم این بشر رو درستش کنم یا نه
اون خیلی حرف های بی شرمانه میزد و منو دعوت میکرد برم خونش تا باهم {…..} کنیم منم سعی میکردم با حرفایی از خدا اونو به راه راست بیارم ولی …. خودم خراب شدم حرفاش تاثیرات بدی روی من داشت نه اینکه بخوام {….} کنم نه ذهن من نابود شد و من دیگه یه دختر چشم و گوش بسته نبودم تحریک شدم که موهامو بیرون بزارم من اصن فحش نمیدادم ولی ….
از یه طرف درگیر یه رابطه ی عاطفی شده بودم که اسمش خیانت بود من عاشق دوست پسر دوستم شدم که عذاب وجدان داشتم ولی هرگز به خودم اجازه ی حرف زدن نمیدادم چون نمیخواستم خیانت کنم ولی ….
از یه طرف درسم خیلی بد بود و معلم ها مادرم رو خواسته بودن انظباتم خیلی بد بود ولی….
دیگه دارم به اخراش نزدیک میشم چیزی که باعث میشه خودکشی نکنم ترس از خداس درسته که شدم یه دختر خراب ولی ته دلم هنوز امید به خدا هست کمکنم کنید یا حداقل یه امید واهی ….

داستان حمید(ادامه داره)...

ما را در سایت داستان حمید(ادامه داره) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی