بعد مدت ها رفتم اتاق
داداشم
داداشمم تو اتاق بود رفتم مبینم به به عکس ه
ای دوست دخترشو رو شاسی چاپ شده کوچیک و بزرگ زده دیوار هنگ کردم گفتم
اینا چیه عکس منو نزدی
این دختره کیه چیه از کجا اومده خلاصه فقط من نمیدونستم جریانو مامان
اینا میدونستن بعد تعریف کردن هاش میگم آخی نازی کی بزرگ شدی تو
داداشی میزنه تو سرم میگه
خفه بابا مگه چند سال بزرگتری عین پیرزن
ای غر غرو حرف میزنی گفتم
داداش یه سالم یه ساله خلاصه
داداشمم خر شد رفت قاطی برنامه عشق و عاشقی و اینجور ک بوش میاد مامان دختره هم میدونه خوشحال شدم دوتا شون از خانواده هاشون تا حدودی دوستی شونو میدونه وکلی لایک دادم بابت این کارشون ایشالله ک هرچی خیره پیش بیاد و بهم برسن. داستان حمید(ادامه داره)...
ما را در سایت داستان حمید(ادامه داره) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 21:36